توی هر مرحله از زندگیم، بعد از چلنج و دوره و مشکلات... یا حینشون... وقتی دیگه به لبم میرسه همه چیز، وقتی نا امید میشم و کم میارم و میبینم دیگه جنگیدن بیشتر فایده ای نداره و چیزی رو عوض نمیکنه، وقتی میفهمم دست و پای زیادی که زدم باعث بیشتر فرو رفتنم توی باتلاق شده...
سر میکنم رو به اسمون و از خدا میخوام... یه مرگ کوتاه و اروم بهم بده... که البته هیچ وقت نشده.
دستمو میذارم روی پشتی جلوی صورتم مدام به مچ دستم نگاه میکنم و تجسم میکنم وقتی که تیغو میکشم و خون گرم میزنه از زخم بیرون و سر میخوره روی دستم... اون حس گرما و... تکرار شدن "بالاخره انجامش دادم" توی سرم...
تجسم می
برچسب: داستان کره آرزوی همیشگی من,کره ارزوی همیشگی من,
نویسنده: الینا قنبریپور
تاريخ: شنبه
3 مهر
1395 ساعت: 3:30